تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل
دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن
********* زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی است زبان قهر چنگیزی است بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید. *********
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادر وار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید. ********* تو از آیین انسانی چه می دانی؟ اگر جان را خدا داده است چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟ *********
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست ولی حق را -برادر جان- به زور این زبان نافهم آتشبار نباید جست ... *********
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار تفنگت را زمین بگذار ...
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:59 توسط سروش
|
یه کاری کن دلم دوباره از تو زیر و رو شه دوباره با تو و یه حس تازه رو به
روشه یه کاری کن که خونمون بهونتو بگیره سر یه شب نبودنت ، یه زندگی
بمیره
منو ببر به خاطرات خوب نیمه کارم منو ببر که عاشق یه فرصت
دوبارم بذار کسی که می دونی برات مرده همیشه دوباره با تو عاشق یه لحظه زندگی
شه دوباره با تو عاشق یه لحظه زندگی شه
بسه ، خستم ، اگه می بینی چشامو
بستم اگه دارم تو رو می پرستم ، می خوام ببینی پای تو هستم ، پای تو
هستم بسه ، خستم ، اگه می بینی چشامو بستم اگه دارم تو رو می پرستم ، می
خوام ببینی پای تو هستم
برای زندگی کنار تو بهونه می خوام اگه هنوزم
عاشقی بگو نشونه می خوام بذار دوباره شونه ی تو تکیه گاه من شه بذار دوباره
خونه غرق این یکی شدن شه
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:51 توسط سروش
|
دیشب تولد داداش کوچولوم بود. 5 سالگیش تموم شد بابا و مامانم بهش یه گیتار کوچولو کادو دادند، سر مارو برد همینجور از دیشب تا حالا میزنه و آواز میخونه.
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:30 توسط سروش
|
چند وقت پیش داشتم از کنار خیابون قدم میزم و زیر لب هم ترانه ای زمزمه میکردم. یه نگاهی چشمم به چراغ جادویی افتاد : زود دویدم و اونا برداشتم و دست کشیدم روش !!! ناگهان ، ابری سیاه ، آسمون را پوشاند و رعد و برقی درگرفت . وووووووف !!! (( غوله پرید بیرون ))
رو به من کرد و گفت : چه آرزویی داری ای بنده ی محبوب؟ من ، که حسابی ترسیده بودم سرم را به طرف بالا کردم و گفتم : ای ... از
تو می خواهم جاده ای بین اتوبان چمران !!! و هاوایی !!! بسازی تا هر وقت
دلم خواست در این جاده با موتور رد بشم و تک چرخ بزنم , تازه دستم را هم
بزارم رو بوق و بوق بوق بازی کنم !!! . که ... از طرف آقا غوله ندایی اومد : "
ای بنده !!! من تورا بخاطر وفاداری ات بسیار دوست دارم و می توانم آرزوی
تو را بر آورده کنم ، اما ، هیچ می دانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است ؟ هیچ
می دانی باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ می دانی چقدر آهن و
سیمان و فولاد باید مصرف شود . هیچ میدانی چقدر باید تونل بکنم ؟ من همهء اینها را می توانم انجام بدهم ، اما آیا نمی توانی آرزوی دیگری بکنی ؟ " منم ،یکم فکر کردم و گفتم : " من از کار زنان سر در نمی آورم !!! می
شود به من بفهمانی که زن ها چرا گریه می کنند؟می شود به من بفهمانی احساس
درونیء شان چی یه؟اصلآ می شود به من یاد بدهید که چگونه می توان زنان را
خوشحال کرد؟ " ناگهان صدایی از جانب ... او آمد که : ای بنده !!! آن جاده ای را که خواسته بودی دو بانده باشد یا چهار بانده ؟؟ !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:38 توسط سروش
|
پنجشنبه این هفته تولدمو میگیرمممممم.
همه دعوتینا، حتما بیاین.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 23:9 توسط سروش
|
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 20:28 توسط سروش
|
1- صبح ها که از خواب بیدار می شوید، دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید. قول می دهم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.
2- در معادلات زندگی هیچ گاه از علامت منفی استفاده نکنید، به خاطر داشته باشید که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.
3- هیچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستی تعلل به خرج ندهید، گاهی اوقات غرور بی جا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.
4- آنتن های ذهن تان را تنها به سوی ایستگاه هایی تنظیم کنید که شبانه روز امواج مثبت پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند.
5- دل تان را تبدیل به اقیانوسی آرام نمایید نه یک مرداب ناچیز. فکر نمی کنید حتی تصور اقیانوس هم احساسی از عظمت و پهناوری را در دل ایجاد کند؟ آنها که دل هایشان مرداب است با کوچک ترین حادثه ای به تلاطم می افتد، برعکس کسانی که شدیدترین گرداب ها و جریان های حوادث هم آرامش شان را بر هم نخواهد زد.
6- سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود.
7- تجربه های تلخ و شیرین زندگی را مانند یك درس فهمیدنی بدانید و نه حفظ کردنی، چرا که مطالب حفظ شده پس از مدت زمانی در ذهن پاک می شوند.
8- همواره مصمم باشید تا با استفاده از جلا دهنده هایی همچون دعا و نیایش روح و روانتان را پاکی و طراوت بخشید.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 20:20 توسط سروش
|
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند . خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند. خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه .... خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:54 توسط سروش
|
سلام، ببخشید که این دفعه دیر آپ کردم، درس هامون سنگین شدن نتونستم دیگه. جمعه ی دیگه داریم با بچه های مدرسه میریم مشهد.(همه ی اونایی که نظر میذارنو دعا میکنم) حتما تو اولین فرصت آپ میکنم. راستی موج جوانی(فیلتر شکن) دوباره راه افتاد http://havayejavani.blogfa.com
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:37 توسط سروش
|
امروز شنبه 5 بهمنه،9 روزه که امتحانامون تموم شده ولی هنوز کارنامه ندادن بابا دیوونه شدیم،،گفتن میخوان فردا کارنامه ها رو بدن . چه شود ، نمره های درخشان. معلم دینیمون* یه نمره هایی بهمون داده، ایشون این شکلیه.مهری که روی کارنامه هامون می خوره این شکلیه
زندگی آیینه ی اعمال و کارهای توست اگر عشق بیشتری میخواهی عشق بیشتری ببخش اگر مهربانی بیشتری میخواهی همواره بیشتر مهربان باش اگر میخواهی مردم نسبت به تو صبور و مودب باشند صبوری و رعایت ادب را مقدم بردار
این قانون طبیعت است و در هر لحظه از زندگی ما اعمال می شود زندگی، هر آنچه را که هدیه کنی به تو بر می گرداند زندگی خوب تو حاصل یک تصادف نیست بلکه ، آیینه ای است از کارهای تحسین بر انگیز خودت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:13 توسط سروش
|
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست " بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت " آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست " بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت " آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
"زنده یادقیصر امین پور"
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:49 توسط سروش
|
قطره؛
دلش دریا می خواست خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود هر
بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر
قطره را لیاقت دریا نیست! قطره عبور كرد و
گذشت قطره پشت سر
گذاشت قطره ایستاد و منجمد
شد قطره روان شد و راه
افتاد قطره از دست داد
و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری
آموخت
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا
شدن! خدا قطره را به دریا
رسان قطره طعم دریا را طعم دریا
شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم
هست؟ خدا گفت : هست! قطره گفت : پس من آن را می خواهم بزرگ
ترین را، و بی نهایت را!
پس خدا قطره را برداشت و در قلب
آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است! و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می
گشت تا عشق را درون آن بریزد اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را
نداشت آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت قطره از قلب عاشق عبور
كرد! و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت : حالا تو بی نهایتی،
زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:5 توسط سروش
|
" marie de vichy: "it is only the first step that is difficult
lin yutang: besides the noble art of getting things done , there is the noble art of leaving things undone . the wisdom of life consists in the elimation of non-essentials.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:28 توسط سروش
|
مقامات مراكز كفن و دفن آمريكا در صدد برآمدن طرحي براي ارسال اجسادشان به كره ماه اجرا كنند و اقدام به افتتاح قبرستان قمري در اين كره كردند.
به گزارش رويترز، مقامات كفن و دفن آمريكا اعلام كردند كه در صدد برآمدند منطقه اي را بر روي كره ماه براي مدفون كردن خاكستر مردگان اختصاص دهند و خاكسترها را با سفينه فضايي به كره ماه منتقل كنند.
بنابراين گزارش اين طرح براي اولين بار اجرا خواهد شد و تا سال 2010 به مرحله اجرا در خواهد آمد و در سال 2011 نيز مورد استفاده براي عموم قرار خواهد گرفت.
گفتني است خاكستر مردگان در داخل كپسول هايي قرار خواهند گرفت و به فضا ارسال خواهد شد و اين منطقه از كره ماه گنجايش پنج هزار كپسول را دارد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 19:18 توسط سروش
|
خوش آمدی من سروش نویسنده ی این وبلاگم، خوشحال میشم نظر قشنگتو درباره ی وبلاگم بگی.